ايرج افشار

57

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

بيگلربيگى خراسان را به عليقلى خان ابن سلطان حسن خان كه خلف‌زادهء برادر دورميش خان بود مفوض داشت و مقرر شد كه چون وارد بلدهء هرات شود قصد حيات « 1 » عباس ميرزا نمايد . عليقلى خان مذكور در شهر رمضان سنهء خمس و ثمانين و تسعمائه به دار السلطنهء هرات رسيد و چشمش بر سيماى دلگشاى آن نوربخش ديدهء جهان افتاد محبت ذات همايون در دلش راه يافته بنابر مصلحت وقت روزى چند آن عزيز مصر خلافت را در زندان خلوت مقيد نمود . بعد از انقصاى دوازده روز قورچى عليحده از درگاه پادشاهى آمده [ آغاز اشتداد نمود ] « 2 » عليقلى خان لابدا به قتل آن شاهزادهء فرخ‌لقا اجازت داد . معظمة الخواتين خان آغا خانم والدهء خان در مقام شفاعت درآمده ، عزت شب جمعه و حرمت ماه مبارك رمضان را وسيله ساخته عقد روى خود را نزد آن قورچى فرستاده التماس نمود كه آن شب را مهلت داده دست از آن حركت بى جا باز دارد . قورچى مذكور قبول التماس آن خانم حقيقت‌شناس نموده در آن شب مهلت داد . فريب جهان قصهء روشن است * ببين تا چه زايد شب آبستن است روز ديگر كه مبشر صبح سعادت از افق رفاهيت سر زده نويد بشارت نجات به مقيّدان ظلمتكدهء شب رسانيد و يوسف گردون از تنگناى چاه ملال به اوج فلك جلال برآمد . در آن اول وقت تيغ كشيدن آفتاب جمّازه سوارى از جانب قزوين رسيده خبر فوت شاه اسمعيل را به اهالى هرات رسانيد . عليقلى خان [ 30 ب ] به شكرانهء اين‌كه از اهتزاز نسيم اين خبر گل مرادش شكفتن گرفته جشنى در نهايت رنگينى در باغ مراد ترتيب داده شاهزاده را بر كرسى زرين نشانيد و كمر بندگيش بر ميان جان بسته به خدمتش از روى ادب ايستاده اعيان و اشراف و اهالى هرات در آن روز فيروز كه در حقيقت نوروز شادكامى عالمى بود زر و گوهر و جواهر و اجناس نفيسهء بىشمار به نظر فرخنده‌فر آن شاهزادهء تاجدار رسانيدند . چو ديدند اهل نظر سوى او * شدندى به صد دل دعاگوى او يكى گفتى اين گوهر دل فروز * جهانگير خواهد شد آخر چو روز يكى گفتى اين ماه نو را سپهر * به زودى كند بدر كامل چو مهر ناظمان روايات حالات طبقهء جليل القدر صفويه زادهم الله اقبالهم و ارفع

--> ( 1 ) . اصل : جناب ( 2 ) . از چاپ سادات ناصرى نقل شد .